راه آسمان برای پیمودن است ... اگر نشدنی بود چرا عده ای شدند و من نشوم ؟ ... اگر نچشیدنی بود چرا عده ای چشیدند و من نچشم ؟... اگر ندیدنی بود چرا عده ای دیدند و من نبینم ؟... و اگر نرسیدنی بود چرا عده ای رسیدند و من نرسم ؟»!! به خودم نگاه می کنم ... به این غل و زنجیرهایی که پیچک وار دور خودم پیچیده ام و آسمان نگاهم را تاریک کرده ام ... به این قفسی که برای خودم ساخته ام از آرزوهای دراز ...به خودم فکر می کنم که نه پری برای پرواز گذاشته ام و نه دلی برای عاشق شدن ... به خودم که اسیر کلمات شده ام و میان بودن و نبودن و لای ماندن و رفتن گیر کرده ام ... به خودم که خودم را فراموش کرده ام و ... به خودم فکر می کنم که مسحور بازی این روزگار شده ام و مات شطرنج این زندگی ... چه ترکیبات تکراری و نازیبایی !!! بس است دیگر ... تو را برای خدا بیا و برای یک بار هم که شده بی خیال چیدن این کلمه ها شو و دلت برای خودت بسوزد ... دلت برای دیوار های بلند دلت بسوزد ... برای امتداد نگاهی که به «هیچ» می رسد بسوزد ... دلت برای کویر تشنه ی دلت آب بشود ... دلت آتش بگیرد از این رقص زمستانی دلت ... آتش بگیرد از این نشدن ها ... نچشیدن ها ... ندیدن ها ... و نرسیدن ها .... «جوانمرد » می گفت :«راهی که به بهشت می رود نزدیک است . من به آن راه دور دست می روم . راهی که تنها به خدا می رسد » ... بیا و جوانمرد باش ای دل ... خودت اسیر زمین شده ای و الا ... راه آسمان برای پیمودن است ...
یا علی

+ نوشته شده در ساعت   توسط زهرا
|
انا المهدی؛ من موعود زمانم، صاحب عصر، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا.
با من از همه آنچه در دل دارید بگویید. از گرانی بار انتظار؛ از تیرگی شبهای غیبت؛ از هیمنه جور، از هیبت گناه، از فریب سراب، از دروغ خنده ها و از دوری اقبال. من به ندبه های شما می بالم. من تنگی دل شما را می شناسم. من برق چشم شما را می بینم. گرمی دستهای شما، چراغ خیمه صحرایی من است.
انا المهدی؛ من موعود زمانم، صاحب عصر، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا.
از دوری و دیری، با من بگویید. جز من کسی حرف شما را باور نمی کند. جز من کیست که بداند روزگار شما چگونه روزگاری است؟ جز من کیست که بداند زخم شما، شکوفه کدام غم است؟ گریه شما، جاری چه اندوهی است؟ و خنده شما تاکجا شکوهمند است؟ مرا باور کنید. من تنهایی شما هستم. اسب آروزهای شما، تنها در چمن ظهور من چابک می شود. پرنده امید شما را من پرواز می دهم. و آشناترین رهگذر شهر شما منم.
یا علی

+ نوشته شده در ساعت   توسط زهرا
|
در سراسر ايران دستها به دعا برداشته شد، حتى در خارج از مرزها عاشقان امام ضجهكنان بقاى امام را از يگانه استدعا مىكردند، ولى در ساعت 20/10 دقيقه بعدازظهر روز شنبه سيزدهم خرداد ماه سال 1368، دعاى امام بر دعاى ميليونها انسان غلبه يافت و قلب ملت از كار ايستاد. انالله و انا اليه راجعون.
یا علی

+ نوشته شده در ساعت   توسط زهرا
|
شیشه ای می شکند...
یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید...شاید این رفع بلاست.
یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شکست.
کاش آن وقت که دلم مثل آن شیشه شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما دیدم... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟
یا علی
+ نوشته شده در ساعت   توسط زهرا
|

نمیدانم پس از مرگم چه خواهم شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم و خمودش را
فشارد بر گلویم سخت
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را
(زنده یاد دکتر علی شریعتی)
یا علی
+ نوشته شده در ساعت   توسط زهرا
|
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
!اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم
!اگر خنجر دوستان، گرده ایم
:گواهی بخواهید، اینک گواه
!همین زخمهایی که نشمرده ایم
دلی سر بلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

+ نوشته شده در ساعت   توسط زهرا
|
شهيد دکتر مصطفی چمران:
« عشق هدف حيات و محرك زندگي من است و زيباتر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر از عشق چيزي نخواسته ام. عشق است كه روح مرا به تموج وامي دارد، قلب مرا به جوش ميآورد، استعدادهاي نهفته من را ظاهر مي كند، مرا از خودخواهي و خودبيني مي رهاند، دنياي ديگري حس مي كنم، در عالم وجود محو مي شوم، احساسي لطيف و قلبي حساس و ديده اي زيبابين پيدا مي كنم، لرزش يك برگ، نور ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب احساس و روح مرا مي ربايند و از اين عالم مرا به دنياي ديگري مي برند … اينها همه و همه از تجليات عشق است… و من قدر خود را بزرگتر از آن مي دانم كه محبت خويش را از كسي دريغ كنم حتي اگر آن كس محبت مرا درك نكند و به خيال خود سوءاستفاده نمايد. من بزرگتر از آنم كه به خاطر پاداش محبت كنم يا در ازاء عشق تمنائي داشته باشم، من در عشق خود مي سوزم و لذت مي برم و اين لذت بزرگترين پاداشي است كه ممكن است در جواب عشق به حساب آيد ».یا علی

+ نوشته شده در ساعت   توسط زهرا
|
يكي از برادران تيم حفاظت مقام معظم رهبري نقل ميكرد: در جريان آخرين سفري كه حض
رت آقا به استان هرمزگان، يك تيم از بچههاي مذهبي كهنهكار، فيلمبرداري سفر را به عهده داشتند. در يكي از روزها تيم فيلمبرداري از فرصت استفاده كردند و براي شنيدن حرفهاي مردم بندرعباس با تجهيزات كامل فيلمبرداري به داخل شهر رفتند. حضرت آقا كه از اين جريان با خبر شدهبودند، پيشنهاد فرمودند كه، به عنوان تيم فيلمبردار و با سر و صورتي پوشيده در برنامه شركت نمايند.
يكي از برنامه هاي آن روز ديدار از خانه شهيدي از شهداي بندر عباس بود. البته خانهاي در كار نبود، بلكه سرپناهي بود كه با نيهاي خشكشده ساخته شدهبود و به آن كپري ميگفتند. از مادر شهيد كه پيرزني تكيده و آفتابسوخته بود، سؤال شد: «مادر جان آيا خبر داري كه حضرت آقا به استان شما آمده اند؟» پيرزن گفت: «بله، خبر دارم». ديشب فرزند شهيدم به خوابم آمد و گفت: «آقا كه به بندر عباس تشريف ميآورند، حتماً به خانه ما خواهند آمد، ولي به ايشان بگوئيد كه اينقدر از خدا طلب شهادت نكند، چون ايشان خيلي كارها دارد كه بايد انجام بدهد». و ادامه داد: «من مطمئنم كه امروز در جمع شما كه به خانهام آمده ايد، حتماً حضرت آقا نيز حضور دارند».
خلاصه اينكه آن روز يكي از ماندگارترين روزهاي مأموريتيمان شد و هيچگاه از خاطر بچه هاي حفاظت آقا نخواهد رفت.
یا علی
+ نوشته شده در ساعت   توسط زهرا
|
آزادی خرمشهر را گرامی می داریم

یا علی
+ نوشته شده در ساعت   توسط زهرا
|